کشف راز قتل صاحب مغازه از باغچه خانهاش
به گاوصندوق بهرام دستبرد زدم و پس از جمعکردن تمامی لوازم، جواهرات و دیگر وسایل قیمتی، او را در حالی که در خواب بود، با ضربههای پی در پی و بیرحمانه چاقو از پا درآورده و برای همیشه ...
به گاوصندوق بهرام دستبرد زدم و پس از جمعکردن تمامی لوازم، جواهرات و دیگر وسایل قیمتی، او را در حالی که در خواب بود، با ضربههای پی در پی و بیرحمانه چاقو از پا درآورده و برای همیشه ...من تا مرگ فاصله زیادی ندارم
در یک عصربهاری راهی ندامتگاه شدم تا با هماهنگیهای از پیش تعیین شده، گفتوگویی با بیژن که به جرم قتل در انتظار قصاص بود، داشته باشم تا شاید درس عبرتی باشد برای آنانی که پا در مسیر بیسرانجام میگذارند. درب آهنی باز شد و با قدمهایی لرزان جلو آمد، روبهرویم نشست و بی هیچ مقدمهای گفت: من تا مرگ فاصله زیادی ندارم. سرش را زیر انداخت و ادامه داد: در یکی از روستاهای دورافتاده اطراف تهران با کشاورزی و کشت محصولات گوناگون، زندگانی خود را سپری میکردیم.دو خواهر دارم و یک برادر و من از همه بزرگتر هستم. به درس خواندن علاقه زیادی داشتم و همه معلمهایم به خاطر هوش خوبی که در فراگیری دروس داشتم، پیوسته از من تعریف و تمجید میکردند؛ ولی چرخ روزگار به میل من نچرخید و مجبور شدم پس از تمام کردن کلاس سوم راهنمایی، به علت فوت پدر و مشکلات مالی، برای همیشه ترک تحصیل کنم.
در یک عصربهاری راهی ندامتگاه شدم تا با هماهنگیهای از پیش تعیین شده، گفتوگویی با بیژن که به جرم قتل در انتظار قصاص بود، داشته باشم تا شاید درس عبرتی باشد برای آنانی که پا در مسیر بیسرانجام میگذارند. درب آهنی باز شد و با قدمهایی لرزان جلو آمد، روبهرویم نشست و بی هیچ مقدمهای گفت: من تا مرگ فاصله زیادی ندارم. سرش را زیر انداخت و ادامه داد: در یکی از روستاهای دورافتاده اطراف تهران با کشاورزی و کشت محصولات گوناگون، زندگانی خود را سپری میکردیم.دو خواهر دارم و یک برادر و من از همه بزرگتر هستم. به درس خواندن علاقه زیادی داشتم و همه معلمهایم به خاطر هوش خوبی که در فراگیری دروس داشتم، پیوسته از من تعریف و تمجید میکردند؛ ولی چرخ روزگار به میل من نچرخید و مجبور شدم پس از تمام کردن کلاس سوم راهنمایی، به علت فوت پدر و مشکلات مالی، برای همیشه ترک تحصیل کنم.
پدرم بر اثر سقوط باربر برقی فوت کرد
پدرم کشاورز بود و از این راه، مایحتاج زندگی خانواده خود را فراهم میکرد؛ ولی به تدریج با وجود خشکسالی و کمبود شدید آب در روستایمان، مجبور شد برای درآوردن یک لقمه نان، راهی تهران شود و در آنجا به کارگری بپردازد که متأسفانه بر اثر سقوط باربر برقی فوت کرد. مجبور شدم پس از مشورت با مادرم، برای تأمین مخارج زندگی به تهران بیایم و تن به کارهای مختلفی از باربری تا نگهبانی بدهم. دنیای من هیچگاه دنیای رضایت نبود؛ هرچند میدانستم باید در برابر حوادث زندگی، چه شیرین و چه تلخ، تسلیم باشم. بعد از آمدن به تهران سعی کردم با مصرف مواد مخدر، تمام غمهایم را فراموش کنم. باور کنید نمیخواستم معتاد بشوم و همیشه دیگران را که در گرداب این بلای خانمان سوز گرفتار شده بودند، نصیحت میکردم؛ اما چه کنم که غم دوری از خانواده و نیز غم فراغ پدر مرا از پای درآورد و آنچه نباید اتفاق میافتاد، رخ داد. با تریاک شروع کردم و بی وقفه تا مصرف شیشه پیش رفتم. در ابتدا که به تهران آمده بودم، دستفروشی و پس از آن کارگری میکردم و پس از مدتی در یک مغازه لوازم خانگی با هزاران بدبختی و پا در میانی افراد، توانستم به عنوان شاگرد مشغول به کار شوم.
پدرم کشاورز بود و از این راه، مایحتاج زندگی خانواده خود را فراهم میکرد؛ ولی به تدریج با وجود خشکسالی و کمبود شدید آب در روستایمان، مجبور شد برای درآوردن یک لقمه نان، راهی تهران شود و در آنجا به کارگری بپردازد که متأسفانه بر اثر سقوط باربر برقی فوت کرد. مجبور شدم پس از مشورت با مادرم، برای تأمین مخارج زندگی به تهران بیایم و تن به کارهای مختلفی از باربری تا نگهبانی بدهم. دنیای من هیچگاه دنیای رضایت نبود؛ هرچند میدانستم باید در برابر حوادث زندگی، چه شیرین و چه تلخ، تسلیم باشم. بعد از آمدن به تهران سعی کردم با مصرف مواد مخدر، تمام غمهایم را فراموش کنم. باور کنید نمیخواستم معتاد بشوم و همیشه دیگران را که در گرداب این بلای خانمان سوز گرفتار شده بودند، نصیحت میکردم؛ اما چه کنم که غم دوری از خانواده و نیز غم فراغ پدر مرا از پای درآورد و آنچه نباید اتفاق میافتاد، رخ داد. با تریاک شروع کردم و بی وقفه تا مصرف شیشه پیش رفتم. در ابتدا که به تهران آمده بودم، دستفروشی و پس از آن کارگری میکردم و پس از مدتی در یک مغازه لوازم خانگی با هزاران بدبختی و پا در میانی افراد، توانستم به عنوان شاگرد مشغول به کار شوم.
نقشه شوم ازپیشتعیین شده خود را عملی کردم
بهرام، صاحب مغازه، مرد بسیار ثروتمند و زرنگی بود و برای پول درآوردن، دست به هرکاری میزد و فقط پول را میشناخت. چند سالی بود که در مغازهاش مشغول به کار بودم و شبها نیز در خانه او، کارهایش را انجام میدادم و در همانجا نیز استراحت میکردم؛ چون همسر و دخترش به خارج سفر کرده بودند و تنها در برخی از ایام برای دیدن او به ایران میآمدند. پس از مدتها توانسته بودم اعتماد او را کاملاً جلب کنم. تمام فکرم این شده بود تا روزی بتوانم مانند بهرام، غرق در پول باشم و آینده خانوادهام را برای همیشه ازلحاظ مادی تأمین کنم؛ بنابراین پس از مدتی، نقشه شوم از پیش تعیین شده خود را عملی کردم. به گاو صندوق بهرام دستبرد زدم و پس از جمع کردن تمامی لوازم، جواهرات و دیگر وسایل قیمتی، او را در حالی که در خواب بود، با ضربههای پیدرپی و بیرحمانه چاقو از پا درآورده و برای همیشه از صحنه زندگی محو کردم. روز حادثه، شیشه بسیاری کشیده بودم و شرایطی را که در آن قرار داشتم و اعمالی را که انجام میدادم، آنگونه که باید درک نمیکردم. بدنم بسیار داغ شده بود و سرم بسیار سنگینی میکرد و لباسم به خون آغشته شده بود. باعجله بهرام را در باغچه خانهاش دفن کردم و برای مدتی به یکی از شهرهای حاشیهای کشور متواری شدم.
بهرام، صاحب مغازه، مرد بسیار ثروتمند و زرنگی بود و برای پول درآوردن، دست به هرکاری میزد و فقط پول را میشناخت. چند سالی بود که در مغازهاش مشغول به کار بودم و شبها نیز در خانه او، کارهایش را انجام میدادم و در همانجا نیز استراحت میکردم؛ چون همسر و دخترش به خارج سفر کرده بودند و تنها در برخی از ایام برای دیدن او به ایران میآمدند. پس از مدتها توانسته بودم اعتماد او را کاملاً جلب کنم. تمام فکرم این شده بود تا روزی بتوانم مانند بهرام، غرق در پول باشم و آینده خانوادهام را برای همیشه ازلحاظ مادی تأمین کنم؛ بنابراین پس از مدتی، نقشه شوم از پیش تعیین شده خود را عملی کردم. به گاو صندوق بهرام دستبرد زدم و پس از جمع کردن تمامی لوازم، جواهرات و دیگر وسایل قیمتی، او را در حالی که در خواب بود، با ضربههای پیدرپی و بیرحمانه چاقو از پا درآورده و برای همیشه از صحنه زندگی محو کردم. روز حادثه، شیشه بسیاری کشیده بودم و شرایطی را که در آن قرار داشتم و اعمالی را که انجام میدادم، آنگونه که باید درک نمیکردم. بدنم بسیار داغ شده بود و سرم بسیار سنگینی میکرد و لباسم به خون آغشته شده بود. باعجله بهرام را در باغچه خانهاش دفن کردم و برای مدتی به یکی از شهرهای حاشیهای کشور متواری شدم.
پس از گذشت چند ماهی، خانواده بهرام که هیچ خبری از او نداشتند، به ایران آمده و داستان ناپدیدشدن او را به پلیس گزارش داده بودند. پلیس نیز پس از انجام تحقیقات، توانست من را که تنها مظنون حادثه بودم و میخواستم به صورت قاچاقی از کشور خارج شوم، دستگیر کند. حالا تا مرگ فاصله زیادی ندارم و میدانم که تاوان اشتباهم چیزی جز این نیست.
ارسال نظر