|
امروز: دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵ - ۱۶:۲۴

شفیعی کدکنی: ایران سربلند و مستقل می‌ماند

کد خبر: ۴۰۱۲۴۳
تاریخ انتشار: ۱۳ مهر ۱۴۰۵ - ۱۵:۴۵
عینک بر چشم ندارد. سمعک هم نمی‌زند. با این احوالات اما تا به ما می‌رسد بدون آنکه پیش از آن ما را دیده باشد، سلامی بلند می‌کند. تا دم گوشش می‌گوییم دانشجوییم، می‌پرسد کدام دانشگاه و اسممان را می‌پرسد و بعد هم تکرار می‌کند: «ماشاءالله ماشاءالله» طوری «ما»ی ماشاءالله را درشت تلفظ می‌کند که واقعاً آدم سر صبح فکر می‌کند آقاتختی‌ای بوده و کولایف روس را زمین زده.
شفیعی کدکنی: ایران سربلند و مستقل می‌ماند

او سه مرتبه و به‌طور مفصل به خارج از ایران رفت؛ اما آنجا ریشه نداد چرا که شفیعی می‌خواست سرو بوستان ایران باشد تا یک گیاه شرقی در پرینستون یا توکیو.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی تدبیر و امید، روزنامه فرهیختگان نوشت: «هر چه واژه داشتم نثار کردم و درخت، لحظه‌ای مرا به کنه خویش ره نداد» این چند کلمه را شفیعی‌کدکنی نه روی خاک ایران و شاید نه برای درخت‌های ایران، بلکه در شهر پرینستون آمریکا در فاصله تابستان ۱۹۷۵ تا ۱۹۷۷ سروده است، اما حدود ۵۰ سال بعد و ۱۰ هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر از درخت‌های پرینستون، پیرمرد چنان ناز درختان پاییزی بوستانی در تهران را می‌کشد که انگار ریشه‌هایش با ریشه «برگ‌نوها»، «شیرخشت‌ها» و «موردها» یکی شده.

همان‌طور که برگ‌نوها با هر نسیم، شاخه تکان می‌دهند او با هر چندقدمی که روی سنگ‌فرش بوستان برمی‌دارد، می‌گوید: «به‌به» البته نه از آن «به‌به»‌ها که آدم‌ها موقع خوردن غذا یا دیدن غذا نثار آشپز می‌کنند تا کیف ببرد یا از آن «به‌به»هایی که پدرها هنگام ورق‌زدن کارنامه فرزندشان که شاگرد اول شده، می‌گویند. نه! چنان «ب» و «ه» را کنار هم می‌گذارد و جوری ۲ یا ۳ دفعه در هر بار «به‌به» گفتن، تکرارش می‌کند که آدم می‌ماند، او تنها چند روز مانده به ۸۷سالگی چه رفاقتی با این درخت‌های صدوچندساله دارد؟ اطرافش آدم‌ها جمع هستند. یکی از رفقا می‌گوید، حسام‌الدین سراج که به دیدار استاد آمده، گفته که این «به‌به گفتن‌»‌ها هم چیز خوبی است و ای کاش ما هم یاد بگیریم.

جمعیت دور استاد، دوستان و شاگردانند. خودشان را مشائیون می‌گویند. البته این کلمه خیلی ربطی به فلان حکمت ایرانی یا یونانی ندارد. منظور از مشا همان «راه‌رونده بودن» است و از آنجایی که «راه‌رونده بودن» خیلی حق مطلب را برای کاری که این جماعت اول صبح جمعه، در کنار استاد می‌کنند، ادا نمی‌کند، کلمه‌ای دیگر را جایش گذاشته‌اند که واژه‌ بهتری باشد برای تماشای شفیعی‌کدکنی؛ اما مگر تماشای راه رفتن این استاد دانشگاه تهران در یکی از بوستان‌های خرم این شهر، چه حظی دارد که آدم‌ها را این‌طور دور او جمع کرده؟

سرو سوی بوستان آید همی

با ظهر چند ساعتی فاصله داریم. تازه پایش را به بوستان گذاشته و هنوز خبری از جمعیت مشائیون نیست. دو سه ‌نفری دور او را گرفته‌اند و هرازچندگاهی در گوش استاد سؤالی را با صدای بلند می‌گویند. شفیعی‌کدکنی هم پاسخ‌هایش کوتاه است، به‌قدر کفایت، نه یک کلمه بیشتر و نه کمتر. حتی شنیدنش هم به‌قدر کفایت شده. نه یک کلام بیشتر و نه یک کلام کمتر. قدم را صاف بر می‌دارد، درست در راستای بدن. دست را پشت کمر گره کرده. هوا چندان سرد نیست؛ اما استاد ژاکتی سرمه‌ای‌رنگ به تن کرده با یک شلوار جین که رنگش در میان جین‌ها روشن محسوب می‌شود.

عینک بر چشم ندارد. سمعک هم نمی‌زند. با این احوالات اما تا به ما می‌رسد بدون آنکه پیش از آن ما را دیده باشد، سلامی بلند می‌کند. تا دم گوشش می‌گوییم دانشجوییم، می‌پرسد کدام دانشگاه و اسممان را می‌پرسد و بعد هم تکرار می‌کند: «ماشاءالله ماشاءالله» طوری «ما»ی ماشاءالله را درشت تلفظ می‌کند که واقعاً آدم سر صبح فکر می‌کند آقاتختی‌ای بوده و کولایف روس را زمین زده. انگار ما را در راهروی دانشگاه دیده و چند سالی می‌شود دانشجویش هستیم. پشت سر استاد راه می‌افتیم. کم‌کم به جمعیت اضافه می‌شود و هر کس که نزدیک می‌آید و در چندقدمی استاد قرار می‌گیرد یا شفیعی‌کدکنی برایش آغوش باز می‌کند و یا از همان ترکیب معجزه‌آسای «ب» و «ه» و آن «ما»ی درشت ماشاءالله استفاده می‌کند یا می‌گوید «چشم ما روشن.»

یکی از همراهان استاد کنار گوشش می‌گوید: «پاییز را می‌شود با تمام وجود احساس کرد.»، استاد می‌گوید: «بله. پاییز تهران واقعاً بهترین پاییز ایرانه.» قدری مکث می‌کند و ادامه می‌دهد: «هیچ جای ایران پاییزش به‌خوبی تهران نیست» دختر جوانی که بعید است سنش به سی رسیده باشد، کنار استاد می‌رود و می‌گوید: «کوچه‌باغ‌های نیشابور پاییزش به این قشنگی نیست؟» شفیعی تا کلمه نیشابور را می‌شنود، می‌خندد: «اونجاها پاییزش به نشاط تهران نیست... پاییز تهران کاملاً متشخص و ممتازه. پاییز در اغلب شهرها غم‌انگیز است؛ اما در تهران این‌طور نیست.» قدری تأمل می‌کند و ادامه می‌دهد: «شهریار یک غزلی داره، این‌جور شروع میشه که «خراب از باد پاییز خمارانگیز تهرانم...» غزل قشنگیه.» کسی می‌پرسد: «شهریار را تهران هم دیده بودید؟»، پاسخ می‌دهد: «شهریار رو...تهران هم دیده بودم. در خانه سایه» حالا که خاطرات خوش وسط آمده، جلو می‌رویم و سؤالمان را از او می‌پرسیم.

استاد اجازه...

سرش را جلو می‌آورد تا صدایم را بشنود. «شما برای بچه‌های ادبیات با کلاس‌هایتان همیشه پناه بودید. آینده ادبیات ایران را با نسل جدید و این‌همه تغییر چطور می‌بینید؟» می‌خندد و جواب می‌دهد: «والا غیر از خدا هیچ‌کس نمی‌تواند پیش‌بینی کند ما دعا می‌کنیم که ان‌شاءالله ایران سربلند و (قدری مکث می‌کند و دنبال کلمه می‌گردد) مستقل باشه.» یکی از مشائیون می‌آید کنارش و می‌گوید: «یعنی امید دارید به آینده‌ این...» شفیعی‌کدکنی سرش پایین است و اجازه نمی‌دهد جمله تمام شود و می‌گوید: «بله. صددرصد» باز هم کلمات را به‌گونه‌ای متفاوت ادا می‌کند.

باغبان‌ها و نیروهای خدماتی بوستان می‌آیند و به شفیعی‌کدکنی سلام می‌کنند. با آنها احوالپرسی می‌کند و می‌پرسد: «خوبید ان‌شاءالله؟» یکی جواب می‌دهد: «نه آقای دکتر. این چند وقت قلبم درد می‌کرد.» دکتر جواب می‌دهد: «قلبت؟ عمل کردی؟» می‌گوید: «نه. دارو می‌خورم» شفیعی تغیری می‌کند و می‌گوید: «باید مراقبت کنی.» شفیعی‌کدکنی اسم برخی از این مردمی که با او عرض و طول پارک را طی می‌کند، نمی‌داند؛ اما حالشان را می‌پرسد و می‌گوید چرا فلان هفته نبودی و نیامدی، انگار حضوروغیاب استاد همچنان ادامه دارد. یاد تصویر کلاسش می‌افتم. شلوغ‌ترین کلاس دانشگاه تهران. همان تصویری که بیلبوردش کرده‌اند و زده‌اند وسط میدان فاطمی.

می‌گویم: «استاد دیده‌اید بیلبوردتان را در فاطمی؟» می‌گوید: «کجا؟» جواب می‌دهم: «میدان فاطمی. مزین کرده‌اند به تصویر شما. من و دوستانم و همه کسانی که ادبیات را دوست دارند و بالطبع شما را دوست دارند، این مدت گذرمان که به آنجا میفتد، با دیدن تصویر شما خوشحال می‌شویم و ذوق می‌کنیم» می‌خندد و می‌گوید: «کاش این کار را نمی‌کردند، اما اینکه جوان‌ها خوشحال باشند، خوب است.» و ادامه می‌دهد: «به‌هرحال مرحمت کردند. لطف کردند که این کار را انجام دادند.»

آفتاب قدری بالاتر آمده و هوا گرم شده. نیم ساعتی می‌شود با استاد در حال پیاده‌روی هستیم. مشائیون می‌گویند استاد به این راحتی‌ها خسته نمی‌شود. به جز مشائیون، آن‌هایی که ۸۸ را هم به خاطر دارند این خسته نشدن شفیعی‌کدکنی خوب در ذهنشان مانده. کسی که در روزهای ملتهب بعد از ۸۸ باوجوداینکه می‌توانست برای همیشه به آمریکا مهاجرت کند و بسیاری از رسانه‌ها فرصت مطالعاتی‌اش در پرینستون را به همین منظور در نظر گرفتند.

اما پیش از رفتن نامه‌ای به همکارانش نوشت و گفت: «همکاران عزیزم. بدین‌وسیله به اطلاع می‌رساند که چون عازم سفر علمی و پژوهشی به مرکز مطالعات عالی دانشگاه پرینستون هستم و اگر خواست الهی باشد به مدت یک سال تحصیلی از فیض دیدار همکاران و دانشجویان بی‌بهره خواهم بود خواهشمندم مقرر شود که مدت غیبت این‌جانب از اول مهر ۸۸ به یکی از صورت‌های ذیل - آنچه قانون دانشگاه و لطف همکاران اجازه می‌دهد - سامان‌پذیر شود. ۱) در صورت امکان فرصت مطالعاتی با حقوق ۲. اگر مقدور نیست، یا من شایستگی آن را ندارم، فرصت مطالعاتی بدون حقوق.»

به سال نکشید که او باز هم برگشت و حالا هجده‌سال بعد و همین چند هفته قبل در یکی از شب‌های بخارا که علی دهباشی آن را برگزار می‌کند، نوید احیای ایران بزرگ فرهنگی را می‌دهد. از او درباره چگونگی این اتفاق می‌پرسیم. اینکه چطور می‌شود سایه جنگ بالای سر ملتی باشد و بتوان از توسعه‌ فرهنگی کشور مورد تهاجم صحبت کرد. استاد می‌گوید: «این امری تدریجی‌الحصول است و صحبت یک ماه، شش ماه و یک سال نیست؛ ولی ایران همیشه استعداد تجدید حیات کردن را به لحاظ فرهنگی داشته و دارد و ما بابت این موضوع ناامید نیستیم.»

از بابت نوشتن جزئیات در خاطرات، نسبت به اروپا ضعیفیم

به یکی از نیمکت‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید، قدری بنشینیم. استاد می‌نشیند و یکی دو نفر هم روی نیمکتی دیگر استراحت می‌کنند. جمعیت حالا به ۱۰ نفر رسیده. شفیعی می‌گوید: «بچه‌ها روی نیمکت‌ها جا هست. سر پا نایستید.» و دو سه باری همین را تکرار می‌کند. گوش مشائیون چندان بدهکار نیست. خانمی نسبتاً میان‌سال که می‌گوید از شاهرود آمده، به استاد سلام می‌کند و چند عکسی با او می‌گیرد. چند قدم آن‌طرف‌تر هم پسر بچه‌ای ۵ یا ۶ ساله که لباس آرژانتین و مسی به تن دارد، از تاپ بازی پایین می‌آید و از پشت بوته‌ها به شفیعی نزدیک می‌شود و می‌گوید: «سلام دکتر» شفیعی کدکنی هم جواب می‌دهد: «سلام...به‌به ...چشم ما روشن» انگار کل این پارک و مردمش مایه چشم‌روشنی استادند.

جمع مشائیون همدیگر را خوب می‌شناسند. یکی می‌گوید، حالا وقت آواز است. خواننده جمع را که تعارفی هم است، کنار استاد می‌نشانند تا چند بیتی بخواند. صدایش را با نوای شجریان باز می‌کند: «آمده‌ام که سر نهم؛ عشق تو را به سر برم / ور تو بگوییم که نی؛ نی شکنم؛ شکر برم...» پیرمرد سر پایین انداخته و چشم‌ها را بسته و دست‌به‌سینه شده است. آدم‌هایی که حالا تعدادشان از مشائیون بیشتر شده، بیشتر از آواز به این قاب چشم دوخته‌اند. به اینکه یک انسان چطور می‌تواند با همه وجودش از این زندگی، پارک، آدم‌های کوچک و بزرگش حظ ببرد. شجریان خواندن که تمام می‌شود یکی از سن‌وسال‌دارهای مشائیون کنار استاد می‌نشیند و از کتاب زندگی‌نامه‌اش که گویا پیش‌ازاین هم با او درباره‌اش صحبت کرده حرف می‌زند. شفیعی که می‌فهمد، این خاطره نوشتن‌های آقای نسبتاً مسن از مشائیون همچنان ادامه دارد، می‌گوید: «یک توصیه‌ای به شما بکنم؛ با جزئیات بنویسید...»

مرد خاطره‌نویس می‌گوید: «اسامی را چه‌کار کنم؟» استاد ادامه می‌دهد: «تا جایی که می‌شود همه را بنویسید. خوب و بد را. هم بااهمیت و هم کم‌اهمیت. هر اسمی را که حافظه‌تان کمک می‌کند.» مرد خاطره‌نویس می‌پرسد: «خانواده چی؟» شفیعی‌کدکنی پاسخ می‌دهد: «حتماً... یکی از نقطه‌های ضعف فرهنگ ملی ما ایرانی‌ها عدم اقدام در نوشتن خاطرات است. علتش هم عدم توجه به جزئیات است. مثلاً می‌نویسند، شفیعی‌کدکنی را در فلان بوستان دیدم؛ اما اینکه شفیعی‌کدکنی را فلان ساعت و با فلان افراد دیدم و... با هم متفاوت است. فرهنگ فرنگی نوشتن این جزئیات را حفظ کرده؛ اما ما نه... فکر نکنید که مردم در آینده می‌دانند که در زمان ما چه کسانی بودند و نبودند... ایران از این بابت نسبت به اروپا بسیار ضعیف است.» می‌رویم جلو و دوباره سؤالی می‌پرسیم.

این مملکت حافظ دارد

شاید اگر بخواهیم میزان تغییراتی که زبان فارسی از ابتدای دهه سی شمسی را تا امروز روی یک خط زمانی بیاوریم، در هیچ دوره‌ای از تاریخ این میزان از تغییرات را آنچه می‌گوییم تجربه نکرده. سؤال دیگری را از شفیعی درباره همین موضوع پرسیدیم اینکه با این تغییرات چه باید کنیم. او این‌طور پاسخ داد: «تغییراتی که زبان با زمان دارد، اجتناب‌ناپذیر است. شما نمی‌توانید تمام ابعاد گفتار پدربزرگ‌تان را درک کنید یا وقتی شما صحبت می‌کنید، او تمام ابعاد گفتار شما را درک کند. این‌ها لوازم طبیعی زبان است.»

سؤال بعدی را صریح‌تر پرسیدیم: «آیا ممکن نیست این موضوع به مرگ زبان فارسی منتج شود؟» واژه مرگ که کنار زبان فارسی قرار می‌گیرد، شفیعی خنده‌ای سر می‌دهد و می‌گوید: «امکان ندارد. زبانی که حافظ دارد، احتیاج به هیچ نگهبانی ندارد.» ۱۵ ثانیه‌ای تأمل می‌کند و می‌گوید: «هنگام تنگ‌دستی در عیش کوش و مستی/ کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را، یعنی به تمام ادبیات کره زمین و به متخصات درجه اول آن‌ها مراجعه کنید و بگویید، این کیمیای هستی رو دارید؟ ببینید اینکه عشق کیمیای هستی است، این حاصل نبوغ حافظ است. هیچ هنرمندی و متفکری روی کره زمین چنین حرفی نزده و نمی‌تواند که‌ زده باشد.»

دوباره تکرارش می‌کند: «کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را» دوباره راه‌رفتن آغاز می‌شود و حالا جمعیت بیشتر از ۱۰ نفر شده. به چند دقیقه نمی‌کشد که مردی با عصا می‌آید و شفیعی برایش آغوش باز می‌کند. او هادی خانیکی‌ است، از اساتید فرهنگ و ارتباطات کشور و استاد دانشگاه علامه. ۱۲ سال از شفیعی‌کدکنی کوچک‌تر است و بر خلاف او کار سیاسی کم نکرده. او هم حالا از مشائیون است و البته با سرعتی کمتر و عصا، طول و عرض این پیاده‌روی را همراهی می‌کند و عقب صف می‌ایستد.

بعد از آن خوش‌وبش و گپ‌وگفت‌ها سکوتی می‌افتد. شفیعی‌کدکنی خودش باب صحبت را باز می‌کند. به یکی از استاد دانشگاه‌هایی که خانمی میان‌سال است رو می‌کند و می‌گوید: «چه خبر؟» اصولاً آدم‌هایی که بین سلام و احوالپرسی فاصله می‌اندازند واقعاً احوال طرف مقابل برایشان مهم است. در حقیقت احوالپرسی بخش جدایی از سلام و برخورد اولیه است. استاد خانم می‌گوید: «شکر. اوضاعمان زیاد خوب نیست.» شفیعی‌کدکنی می‌پرسد: «چرا؟» خانم استاد می‌گوید: «جنگه و به‌خاطر جنگ در اضطرابیم.» پیرمرد پاسخ می‌دهد: «اینکه امر عام است. حال خودتون چطوره؟»

سؤال شفیعی‌کدکنی، خانم استاد را به تکاپو می‌اندازد که پاسخی بدهد، انگار که مدت‌هاست کسی اصل حال زن را نپرسیده که این‌طور جا خورده است. شفیعی‌کدکنی، یکی‌یکی حال آدم‌هایی که با او طی مسیر می‌کنند را می‌پرسد. به یکی درباره مدل موهایش چیزی می‌گوید و از دیگری درباره کار و سربازی می‌پرسد. انگار این جمله بیراه نیست؛ آدم‌هایی که معلم می‌شوند، تا ابد معلم می‌مانند.

استاد خانم لب باز می‌کند و از وضع فرهنگ می‌گوید، از اینکه معلم‌ها دارند استعفا می‌دهند و اینکه فرهنگ کارمان نسبت به جهان چقدر ضعیف است. شفیعی‌کدکنی هم می‌گوید: «خب من در ژاپن زندگی کردم. ژاپن را با هیچ کشوری در کره زمین نمی‌توانید مقایسه کنید. مردم عجیب با فرهنگ خیلی عجیب. ساختار ذهنی یک ژاپنی با تمام مردم کره زمین متفاوت است. اگر می‌شد که ما ایرانی‌ها طرز زندگی و فکر ژاپنی را بخریم، می‌ارزید که تمام چاه‌های نفت را بدهیم و آن طرز زندگی را یاد بگیریم. ژاپن یک استثناست در جغرافیای زمین.» جمله‌اش که تمام می‌شود دوباره شروع می‌کند به «به‌به» گفتن. قدری از مشائیون فاصله می‌گیرم تا از استاد، دو سه عکسی ثبت کنم. عکس ثبت‌شده، آدم را یاد شعر «در برابر درخت» می‌اندازد که شفیعی‌کدکنی در کتاب «بوی جوی مولیان» گفته به‌خصوص کلمات پایانی آن: «هر چه واژه داشتم نثار کردم و درخت، لحظه‌ای مرا به کنه خویش ره نداد».

هر کدام از مشائیون به استاد چندثانیه‌ای نزدیک می‌شوند و چیزی می‌گویند و دوباره نوبت نفر بعد می‌رسد. انگار که واژه‌ها بالاخره کار خودشان را کرده‌اند و پیرمرد به کنه درخت راه پیدا کرده و سایه‌اش روی سر دیگران افتاده. از آن پسربچه با لباس مسی و آرژانتین گرفته تا آن استاد دانشگاه که انگیزه‌اش را باخته، همه آمده‌اند زیر سایه‌ شفیعی‌کدکنی تا جان بگیرند. پیرمرد سه مرتبه و به‌طور مفصل به خارج از ایران رفت؛ اما آنجا ریشه نداد. او استاد دانشگاه تهران ماند و چند تصویر جاری از خود را به رکود دور از وطن بودن ترجیح داد. شفیعی می‌خواست سرو بوستان ایران باشد تا یک گیاه شرقی در پرینستون یا توکیو.

دوباره وقت نشستن می‌شود. خانیکی و شفیعی‌کدکنی کنار هم می‌نشینند و خانیکی شروع می‌کند به تعریف‌کردن خاطراتی از آدم‌هایی که می‌شناسند. چند وقتی بیشتر نیست که رو آمده. یک‌بار خاطره‌ها را برای جمعیت تعریف می‌کند و بار دیگر و جدا برای شفیعی‌کدکنی. آدم‌هایی که سر و کارشان به سرطان می‌افتد، اگر غول‌کش باشند، بلندتر می‌خندند. ماجرای خانیکی هم همین است، بلند می‌خندد و جمعیت خسته را سر حال می‌آورد. شاید هم خاصیت رشته‌اش باشد. اهل علوم اجتماعی و ادبیات سر همین برون‌گرایی و درون‌گرایی‌ها بعضاً سلوکشان نمی‌شود؛ اما اینجا و در این بوستان انگار ماجرا قدری متفاوت شده. خانیکی خاطره می‌گوید و صدای خنده‌ها بیشتر و بیشتر می‌شود. جمعیت شلوغ‌تر شده. خانیکی دست را گذاشته روی شانه شفیعی‌کدکنی.

استاد دست‌به‌سینه نشسته و سرش را پایین انداخته و هرازچندگاهی با آنچه می‌شنود، می‌خندد. کم‌کم آدم‌ها برای خداحافظی می‌آیند. پیرمرد بی‌استثنا اول به چهره‌ها نگاه می‌کند و بعد دست‌ها را می‌فشارد. چند کلمه را با همان غلظت سلام‌کردن تکرار می‌کند. باز هم بی‌استثنا. یکی از همین جمعیت تازه اضافه شده صدایم می‌کند و می‌پرسد: «این آقا کیه که همه دورش جمع ‌شدن؟» می‌گویم: «شفیعی‌کدکنی است، شاعر و استاد دانشگاه» تلفن همراهش را قدری بالا و پایین می‌کند و بعد از چند دقیق می‌آید کنارم و می‌گوید: «عجب گوهریه این مرد! آدم از دیدنش حظ می‌بره!» از جا بلند می‌شود. دوباره دست را به پشتش گره می‌کند. همچنان هرچندثانیه‌یک‌بار تسبیحات «به‌به» را به زبان می‌آورد. او در این نشنیدن‌ها چه می‌شنود که «به‌به» از زبانش نمی‌افتد؟ تصنیف «یادباد» شجریان یا صدای بچه‌های کلاس ۴۴۲ طبقه چهارم دانشکده ادبیات. شاید هم... شاعر «در برابر درخت» به کنه درخت رسیده و نجوای ریشه‌ ایرانی به گوشش خوش آمده.

ارسال نظر
captcha
اخبار روز
ببینید و بشنوید
آخرین عناوین